على اكبر دهخدا

1625

امثال و حكم ( فارسى )

يكى نيك دان بخردى كز جهان * بماند زبون در كف ابلهان دوم پادشاهى كه از تاج و تخت * بدرويشى افتد چه از تيره بخث و معلوم شاه و شهريار جهان باشد كه حكما پادشاه با تمكين آن را خوانند كه صلاح روزگار آينده بهتر از آن گوش دارد كه غم زمان خويش تا نيكنام دنيا و آخرت باشد و اين معنى از ( كار خويش ) براى آن نوشتم تا بدانى كه هركه با من مشورت كند چنانست كه با من نيكوئى كرده ( باشد ) و چون نصيحت من درو مؤثر آيد من از ان شادمان شوم كه مرا در دنيا شادى همين است و هيچ كس از پادشاهان ( روى ) زمين و اهل قدرت ( و تمكين ) با من نه احسان توانند كرد و نه شادى ديگر افزود و [ عجب مدار از ] حرص و رغبت من بصلاح دنيا براى استقامت قواعد و احكام دين ( مبين ) و سيم آنكه ميدانم ( كه ) بس نزديك روح مرا با ارواح اسلاف ايلاف بىخلاف خواهد بود و چون بهمديگر رسيم حكايتها كنيم از آنچه كرديم و شادمانيها نماييم [ تا ] آن شاه و شاهزاده را معلوم شود كه راى من باعانت خلايق جز بر مكرمت نيست و خاص براى تو آنست بر اسپى نشينى و تاج و سرير گرفته بدرگاه شهنشاه آيى و تاج آن دانى كه او بر سر تو نهد و ملك آن شناسى كه او به تو سپارد كه شنيده‌اى كه هركه تاج و ملك ازو گرفت كارش بكجا رسيد يكى از ان قابوس بود شاه كرمان طايع و منقاد به خدمت جناب رفيع او رسيد و تقبيل بساط منيع او دريافت شهنشاه موبدان را گفت در راى ما نبود كه نام شاهى بر هيچ آفريده نهيم در مملكت پدران خويش الا آنست كه قابوس پناه بما كرد اقبال ( تاج و ) تخت به دو ضم كنيم و نيز هركه بطاعت پيش ( ما ) آيد و بر جادهء مطاوعت مستقيم باشد نام شاهى ازو نيفكنيم و هيچ آفريده را كه نه از اهل بيت ما باشد شاه نميبايد خواند جز آن جماعت كه اصحاب ثغورند [ و الاان « 1 » و ناحيهء مغرب و خوارزم ] و پادشاهى بميراث نمىدهيم چنان كه ديگر مراتب داديم و پادشاهزادگان بنوبت بدرگاه ملازم باشند و ايشان را مرتبه نسزد اگر مرتبه‌جويى كنند بمنازعت و جدال ( و مخاصمت ) و قيل و قال افتند حشمت ايشان بشود و بچشمها حقير گردند شما درين چه فرماييد اگر اين راى پسنديده است تنفيذ كنيد و اگرنه صلاح باز نماييد چون افتتاح و اختتام اين امر بصلاح و نجاح مقرون بود نفاذ يافت قابوس را باز گردانيد اين قدر ( بدان ) نمودم كه آن شاهزاده فرمود كه بتعجيل مرا صلاح باز نمايد بايد كه تو عزم را بر راى معجل دارى و به زودى به خدمت رسى تا بدان‌جا نرسد كه ترا طلب دارند و ذميم باشد و بغضب شاه مبتلى گردى و از

--> ( 1 ) - شايد « الان »